پارت شانزده :



بر خلاف تصورش شب شلوغی را سپری کرده بود. آن‌‌قدر شلوغ که نتوانست یک لحظه آرام بنشیند و کاغذهای کهنه را تورق کند‌.
دفترها را مثل گنج بزرگی زیر بغل زد. همین چند دقیقه‌ی پیش کشیک را به هم‌قطارش تحویل داده بود.‌ حالا می‌توانست، زیر بارش نرم برفی که روی زمین یخ‌زده‌ی طهران می‌بارید با فراغ بال به اتاق کرایه‌ای‌اش برود. سر راه از بقالی چند سیر تخمه‌ی بوداده بخرد. زغال کرسی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    😚😊😚زیبا داستان تاریخی

    ۱ سال پیش
کپی شد!