پارت صد و چهل و هشتم :


دستش را روی قلبش گذاشت هاویار با چشمانی گرد شده پرسید:
- مگه جن دیدی؟
- آخه تا چشمام و باز کردم دیدم دو تا چشم داره...
هاویار پشتش را کرد و جواب داد:
- یه‌ساعت طول دادی چشمهام گرم خواب بود یهویی می‌آی این تشکهام که جیرجیر صدا می‌ده، ارواح امواتت بخواب که خیلی خسته‌ام.
لبخند محوی زد و رو به سقف باشه‌ی آرامی گفت.
اما مطمئن بود آقای مغرور یواشکی دیدش می‌زد.
آنقد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️