اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و ششم :
دقایقی بی هدف خیره به دیوار سنگی نگاه کرد.
دستش به سوئیچ خشک بود.
صدای استارت ماشین همسایه را شنید گردنش را پایین انداخت، پلک بازو بستهای کرد.
تا ساعت سه بعداز ظهر چه میکشید؟ چرا گوشی او را چک کرده بود؟
اما او که قصد فضولی نداشت، اصلا تا حالا کنجکاو نشده بود گوشی نهال را چک کند.
آخر چیزی نبود، بهم اطمینان داشتند حتی رمز گوشیهای یکدیگر را میدانستند، پیش آمده ب
لطفا صبر کنید...
