اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و هشتم :
هاویار روی مبل دراز کشیده بود، نگاهش به صفحه تلویزیون بود ولی حواسش جای دیگر.
سینی چای را برداشت و همانطور که به صورت گرفتهی او نگاه میکرد نزدیکش شد.
سینی را روی میز گذاشت و همان پایین مبل نشست:
- مامان گفت، یزدان میخواد بیاد تهران...
بزاقش را بلعید نگاه نگرانش را به چشمان هاویار دوخت:
- یزدان دنبال کار میگرده، مامان اینا فکر میکنن شرکت هنوز ...
لبش را گزید. پوف
لطفا صبر کنید...
