اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و هفتم :
سینهاش را پروخالی کرد، شاید تقصیر او هم نبوده، جبر زمانه باعث شده بود دو برادر مقابل هم قرار بگیرند.
فریده دست روی شانهاش گذاشت و گفت:
- الهی شکر که حالشون خوبه. عکس بگیر برام بفرست.
- شما بلند نشی دوباره فردا بیای... امشبم پارتی بازی شد... خطرناکه ها!
- چشم مادر... چشم قربونت برم. عزیزم که بابا شدی... الهی شکر که بچهت و دیدم.
- فریده!
یعقوب را دید که حین صحبت با
لطفا صبر کنید...
