کوه آمین به قلم زهرا باقری
پارت چهل و یک :
_من الان برمیگردم...
_کجا؟! بشین بابا دیگه حرفشو نمیزنیم!
_به خاطر اون نمیگم، تو ماشین یه چیزی جا گذاشتم!
_چیو؟!
_یه چیزی...
_خب بگو چی؟!
این پیامم پیله کرده بود به من. همون طوری که کاپشنم و میپوشیدم با چشم و ابرو گفتم:
_میام میگم!
این کارم باعث شد حداقل پیام بفهمه که فعلاً نمیتونم چیزی بگم و دست از سرم برداره. منم از فرصت استفاده کردم و زودتر از خونه رفتم بیرون.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلارز
1سلام زهرا جون🌹🤩❤️من اومدم🤭😌 بعد از چند ماه فکر کنم🤭🤭 وایی چقدر خفنه رمانننن تو دوساعت خودمو رسوندم به پارت ها💃🏻من بازم پارت میخوام چقدر انتظار سخته😭 تو محشرییییی🥰😍😍😍
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سلام عزیزم 🥰 خوش اومدی❤️ چجوری این همه رو تو دو ساعت خوندی🤣🤣❤️❤️ قربونت😘
۳ سال پیشنیلارز
0مرسی عزیزم❤️دیگه دیگه😌😌😌🤭🤭🤭من قابلیت خفنی دارم میتونم آقا میتونم😂😂😂عزیزم میشه عکس شخصیت ها رو بزاری لطفا اگه شد اگه پیدا کردی شبیهشونو🥲🥲
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😘😘 کلا از عکس گذاشتن خوشم نمیاد بدتر حس خودم موقع نوشتن می پره😂😂🤦🤦
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
0احساس می کنم آمین وطاهر ونگین همون صفری ها هستن،برای اینکه به پیدا شدن گنج کمکی بشه این اطلاعات رو داد واز اون طرفم طاهر ونگین هیچی از خودشون نگفتن دائمم خودشونو دعوت می کنن خونه امیر وبرای این سه تا هیچ اتفاقی نیفتاده با اینکه میگن صداهارو میشنون وگنجم تابان برداشته اونا باعث مرگش شدن