پارت سوم :

ماشین وارد محوطه ساختمانی با نمای مشکی و سفید شد که کسی نمی‌دانست اسم مجتمع مسکونی ساده فقط درمورد طبقات پایین صدق می‌کند. طبقات بالا مدت‌هاست که محل انواع جنایت‌هایی‌ست که فقط از یک باند مافیا ساخته است.
وقتی راننده در را برایش باز کرد دومین سیگار امشبش را به بیرون پرت کرد و بعد پیاده شد. سمت خانه خود حرکت کرد و از خدا می‌خواست با روی جدیدی از همسرش مواجه نشود چون امشب به قدر کافی بی‌حوصله بود. کلید انداخت و در را باز کرد اما تا چشم کار می‌کرد فقط تاریکی بود. اندکی متعجب شد چون می‌دانست کاترین آدمی نیست که ساعت ده و نیم شب بخوابد حتی وقتی سر دردها امانش را هم بریده باشند باز هم تا قبل دوازده حاضر به خوابیدن نیست مگر در مواقع خاص که به نظر نمی‌آمد امشب هم یکی از مواقع خاص باشد. کلت مشکی‌اش را در دستش گرفت و وارد خانه شد، حینی که دور خودش می‌چرخید، می‌توانست رخنه ترس را هم در وجودش به خوبی حس کند. اگر کسی متوجه راز مخوف این ساختمان شده باشد یا بلایی سر کاترین آمده باشد، رسماً فرصتش را برای راه انداختن کارناوال سرخ و سیاه از دست داده.
- کاترین؟
باز دور خودش چرخید و آب دهانش را با ترس قورت داد.
- کارتین عزیزم؟ خوابیدی؟
چیز عجیبی در هال به چشم نمی‌خورد، پس با خود گفت دشمن احتمالی قطعاً در اتاق‌های طبقه بالا یا آشپزخانه مخفی شده، همین هم بر ترسش می‌افزود.
درست زمانی که نفس در سینه‌اش حبس شده بود به یکباره صدای موزیک بلند شد و هجوم برف شادی را از پشت روی سرش احساس کرد اما پیش از آنکه حرکتی بکند عطر گرین تی کاترین را استشمام کرد و سپس متوجه دستان بی‌پوشش و ظریفش شد که دور گردنش پیچیده شده بود.
- ولنتاینت مبارک!
حال که از شوک همه چیز بیرون آمد و مغزش توانایی درک موقعیت را به دست آورد، نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد، کلتش را روی میز کنارش قرار داد و دست‌هایش را دور کمر همسرش پیچید.
- ولنتاین تواَم مبارک عشقم!
آنقدر از صبح به فکر راضی کردن فاستر بود که پاک روز ولنتاین را از یاد برده بود.
کاترین سرش را از روی شانه او جدا کرد تا توانست به چشمانش خیره شود، با نیشخند گفت:
- از این تعجب و ترس حین ورودت مشخصه امسالم از کادو خبری نیست و رفت تا چند هفته دیگه.
او هم با لبخند نگاهش دور صورت کاترین چرخید، از چشمان آبی‌‌اش گذشت از بینی کوچک و پوست سفید صورتش گذشت و روی لب‌هایش ثابت ماند که با رژ بسیار سرخ نقاشی شده بود اما لذت دید زدنشان کوتاه بود؛ چون ضربه آرامی که به شانه‌اش وارد شد، ناخودآگاه نگاهش را باز سمت آن دو گوی آبی برگرداند. با حفظ همان لبخند و صورت شاد پرسید:
- سعی نکن حواسم رو پرت کنی‌، بگو از کارو خبری هست یا نه؟
با نیشخندی که بخاطر رفتارهای کودکانه‌ای که باز به سراغ همسر سی و دو ساله‌اش آمده بود، سرش را به معنای تأیید تکان داد.
- نگران نباش، هست.
گردن او را از حصار دستانش آزاد کرد و ادامه داد:
- خوبه، منم واست یه کادو دارم.
حینی که کتش را از تنش در می‌آورد گفت:
- همین که بعد یک هفته مهربون شدی خودش یه کادوئه، بارونس واتسون!
لحن کنایه‌آمیزش اخمی روی صورت گرد کاترین شکل داد هرچند که کار هر دو درواقع شوخی بود.
- اون یه هفته قهر که حقت بود، من با چه ذوق و شوقی برنامه داشتم توی هاید پارک واست یه تولد دوتایی بگیرم و سوپرایزت کنم ولی از بعد از ظهر که بهت زنگ زدم تا یازده و نیم شب منتظر موندم و نیومدی آخر سر که برگشتم خونه دیدم آقا گرفته خوابیده، عین خیالشم نیست تولدشه.
با یادآوری دوران قهر کاترین آه از نهادش برخواست، واقعاً سخت بود. شب‌ها او عادت دارد که هیچ نوری در اتاق نباشد اما کاترین آباژور آفتابی را روشن می‌کرد و بی‌توجه به درخواست‌های شوهرش فقط کتاب می‌خواند یا همان روز که به مهمانی ادموند دعوت بودند او از میزبانِ امسال درخواست کرد که برای سباستین کارت دعوتی نفرستند و بدین ترتیب او یکی از بهترین مهمانی‌های سال را از دست داد و کارهای دیگر؛ اعم از ریختن شیرعسل صبحانه روی کت و شلوار مورد علاقه‌اش، خرد کردن تمام رایس کیک‌های محبوبش. تقاص تمام این کارها را فقط بخاطر عدم حضور در هاید پارک پس داد. به راستی وحشتناک‌ترین روی کاترین وقت‌هایی بود که قهر می‌کرد.
بشکنی که مقابل صورتش خورد حواس او را از خیال سمت صورت کاترین برگرداند. نیشخندی روی لب‌های سرخ و خیره کننده‌اش نشاند و پرسید:
- احضارت کرده بودن عالم بالا؟!
با نیشخند عجیبی پاسخ داد:
- آره و داشتن کارهای تو رو برام مرور می‌کردن؛ البته بازم میگم من اون روز کار داشتم و اصلاً یادم رفت بیام.
دست به‌سینه یک تای ابروی مشکی‌اش را بالا انداخت:
- معذرت خواهی؟
لبخند ریزی روی لب‌هایش از این کارهای با نمک دختر مقابلش نشاند. به راستی برخی کارهای او که مانند یک دختربچه لجباز جلوه‌اش می‌داد برایش بسیار جالب و بامزه بود:
- برای بار هزارم، عذر می‌خوام.
کت و کراواتش را روی مبل انداخت تا بعد به کمدش برگرداند. درحالی‌که سمت آشپزخانه می‌رفت گفت:
- خب، حالا وقتشه ببینیم خانم دکتر چه کرده.
قبل از آنکه از جزیره مشکی که رویش شیر آب قرار داشت رد بشود سمت کاترین برگشت و با اشاره به اندام ظریفش که پوشیده شده بود از کراپ و شلوار پارچه‌ای سرخی که خودش روز جهانی پزشک برایش خریده بود گفت:
- راستی، با این لباسا شکل یه شاخه گل رز شدی.
لبخند مهربانانه‌ای به معنای تشکر زد و تکه‌ای از موهای موج‌دار مشکی‌اش را که بلندی‌اش تا گردنش بود را پشت گوشش فرستاد.
تا وارد آشپزخانه شد نگاهش روی میز غذاخوری دو نفره سفید که دقیقاً با فاصله دومتری وسط کابینت‌های سفید و مشکی قرار داشت افتاد و با دیدن محتویات رویش به وجد آمد. سمت یکی از صندلی‌های سفید رفت و اندکی آن را عقب کشید و به کاترین با اشاره دست فهماند رویش بنشیند و پس از آن خودش هم روی صندلی روبه‌رو جای گرفت، حینی که دستمال سفید را از یقه‌اش آویزان می‌کرد با لحنی که رضایت را فریاد می‌زد گفت:
- واقعاً ازت ممنونم، نمی‌دونی چقدر با دیدن بیف ویلینگتون[1] و سالاد لوبیا سیاه مکزیکی[2] انرژی می‌گیریم، مخصوصاً وقتی دست پخت تو باشه.
یک تکه از بیف ویلینگتون را جدا و برایش در بشقاب گذاشت. می‌دانست سباستین فقط برای او شاد است و برای بقیه همان رییس خشکی و عصبی‌ای‌ست که می‌خواهند سر به تنش نباشند.
بشقاب را جلویش گذاشت اما قبل از آنکه تشکرش را بشنود با اخم و لحن ساختگی گفت:
- یعنی می‌خوای بگی با دیدن اون کوکی‌های ولنتاینِ کنار بشقابت انرژی نگرفتی؟! اونام دستپخت منن ها!
نگاه سباستین سمت کوکی‌های گرد و سفیدی افتاد که وسطشان قلب قرمزی شکل گرفته بود.
- بله‌بله، با دیدن اینام مجدد انرژی گرفتم.
و باز جوابش را از لبخند شیرین کاترین گرفت.
________________________
[1]: یکی از غذاهای آماده‌ای که در شهر لندن می‌توانید میل کنید بیف ویلینگتون است. این غذای آماده از قرار دادن گوشت گاو درون خمیر پاته، قارچ، پیاز و سبزیجاتی مثل جعفری و پونه تهیه می شود. برای اینکه عطر و طعم بهتری بگیرد به آن فلفل فرنگی و زنجبیل اضافه می‌کنند. برای تازه و مرطوب ماندن این غذا را در کرپ (پنکیک‌های بسیار نازک) نگهداری می‌کنند.
[2]: به‌ منظور تهیه سالاد لوبیا سیاه مکزیکی سیب ‌زمینی، لوبیا سیاه، ذرت، پیاز و آووکادو را با هم ترکیب کنید. این سالاد منبع غنی پروتئین و ویتامین ‌های گیاهی است که می‌ توانید از آن به ‌عنوان پیش‌ غذای روزهای تابستانی استفاده کنید.
پس از شام از جا برخواست و بوسه کوچکی روی گونه کاترین نهاد و بدون فاصله گرفتن خیره در چشمان آبی‌اش گفت:
- ممنون بابت شام عشقم.
با لحن دوست داشتنی‌اش پاسخ داد:
- قابلت رو نداشت.
از آشپزخانه خارج شد و سمت راه پله چوبی کنج خانه‌ رفت و پس از طی کردن آنها به راهرو باریکی که دو اتاق در آن قرار داشت رسید و وارد اتاق خوابشان شد و از داخل کشوی میز تحریرش که کنج دیوار کنار پنجره متوسط و روبه‌روی تخت دو نفره سفیدشان قرار داشت جعبه مقوایی سیاه رنگ را برداشت و داخل جیب شلوارش گذاشت، روبه‌روی آیینه دراور که کنج دیگر اتاق کنار کمد قرار داشت ایستاد و پس از اینکه دستی به موهایش کشید و مرتبشان کرد مجدد به طبقه پایین رفت. روی یکی از مبل‌های مبلمان هشت نفره راحتیِ سفید و مشکی که رو‌به‌روی تلویزیون، پشت به آشپزخانه و دقیقا در مرکز خانه قرار داشتند نشست‌ و منتظر کاترین ماند تا کارش که قرار دادن ظرف‌های شام در ماشین ظرف شویی بود تمام شود. پس از گذشت بیست دقیقه کاترین کارش تمام شد و کنار او روی مبل سه نفره نشست اما برعکس توقع سباستین نگاهش دوباره از آن حالت محبت آمیز تغییر کرده و اندکی ناراحت و شاکی به نظر می‌رسید. سباستین انگشت اشاره‌اش را با فاصله اندک مانند یک خط روبه‌روی چشمان همسرش به حرکت درآورد:
- اینا چشمای چند دقیقه پیش نیستن پس، خودت بگو چی شده.
کاترین بدون جدا کردن همان نگاه از چشمان عسلی او سؤالی را پرسید که خودش هم جوابش را می‌دانست ولی امید داشت که دروغ باشد:
- تو یک ساعت قبل اینکه بیای، خونه فاستر بودی؟
دوباره ترس در وجودش رخنه کرد، او گاهی اوقات واقعاً از کاترین می‌ترسید از اینکه ترکش کند یا دیگر چهره مهربانش را با چهره‌ای عصبی و طلبکار عوض کند اما باز هم آرامش داشت. یکی از ویژگی‌هایش حفظ آرامش به هنگام ترس بود درست مانند شب فرار از اردوگاه کار اجباری زمانی که بلندگوی زنگ‌زده گیرشان انداخت؛ به شدت ترسیده بود اما باز هم قبل از حمله آرامشش را حفظ کرد.
- بوده باشم، چه فرقی به حال تو داره؟ درضمن به کسی که خبرا رو واست می‌فرسته بگو مواظب باش شوهرم یه روز دستور قتلت رو نده.
دقیقاً منظورش مکس بود، پیشخدمت دهن‌لق عمارت که پنج دقیقه پیش به کاترین خبر ملاقات سباستین را با فاستر داد.
با پلکی که زد قطره اشکی روی گونه‌اش چکید، صدایش بغض‌دار بود اما باز هم تغییری در نگاه عصبی‌اش ایجاد نکرد.
- سی و شیش سالت شده و دیگه اجازه نابودی اونا رو داری، چرا ازش اجازه گرفتی؟
فاصله بینشان را کم کرد و حینی که قطره اشکش را با لبخند پاک می‌کرد گفت:
- اول اینکه بهتر بود از رییس سابق مافیای پارادایس اجازه بگیرم، و دوم تو بابات مشکل داری دختر نه من، سوم ولنتاین فقط یک بار در ساله، پس بیا خرابش نکنیم باشه؟
مورد اول و دومش مشکلاتی داشت که کاترین از آنها بی‌خبر بود، سباستین هیچوقت حاضر نبود اجازه‌ای بگیرد فاستر پس از آنکه نماینده مجلس بریتانیا شد از وعده‌اش پشیمان شد و حتی قصد داشت باند مافیایی که ارث اجدادش بود را سرنگون کند برای همین تهدید لازم بود که جواب هم داد و باند مافیا مال خودش باقی ماند و درباره مورد دوم... او هم مانند کاترین با فاستر چندین سال است که مشکل دارد اگر نمی‌داشت قطعاً با از دست دادن زندگی و اعتبار تهدیدش نمی‌کرد.
لبخند دندان‌نمایی به چهره کاترین که حال از آن حالت عصبی خارج گشته بود زد و گفت:
- خب‌ خب... نوبت کادوهاست ولی قبلش باید یکم مقدمه‌چینی کنم دیگه نه؟ همونطور که خودت می‌دونی هر جفتمون عاشق سادگی‌ایم، از خونه‌مون مشخصه تنها چیزی که با سادگی مطابقت نداره اونه... .
با دستش به میز بیلیاردی که داخل راهروی کنار آشپزخانه بود اشاره کرد.
- که همونم بخاطر اینه که من عاشق بیلیاردم؛ من اگه می‌خواستم یه عمارت بخرم شک نکن می‌تونستم اما اومدم توی یکی از خونه‌های آپارتمانی که محل کارمونم هست؛ چون هردومون خونه کوچیک دوست داشتیم. سادگی رو دوست داریم ولی با معنای عمیق پشتش.
جعبه کوچک را از جیبش بیرون کشید اول نگاهش را به آن بعد به چشمان کاترینی دوخت که درحال گوش دادن بود.
- امسالم به رسم هر سال کادوم کوچیک و ساده‌ست اما معنای عمیق و بزرگی پشتشه.
- و اون معنا؟
باز نگاهش را از کاترین جدا و به همان جعبه کوچک داخل دستانش دوخت اما اینبار طولانی‌تر.
- چند هفته پیش وقتی داشتم از پیاده رو رد می‌شدم تا به ماشینم که چند متری با در ورودی فروشگاه فاصله داشت برسم، یه پیرمرد دست‌فروش که سنگ تزئینی می‌فروخت گوشه پالتوم رو کشید و سبب توقفم شد، ازم درخواست کرد به حرفاش گوش بدم اونم مثل بقیه ازم درخواست خرید کرد ولی درخواستش خیلی با بقیه فرق داشت. بجای اینکه از سنگاش تعریف کنه اول از همه بخاطر حلقه دور انگشتم تشخیص داد متأهلم ازم پرسید «چقدر عاشقشی» گفتم نمی‌تونم بگم اندازه آسمون و کهکشان‌ها چون شاید بزرگ‌ترین آفرینش باشن ولی بازم انتها دارن اما میزان علاقه من به اون انتهایی نداره.
نگاهش را سمت چهره کاترین برگرداند که از برق چشمان و لبخند روی لب‌هایش مشخص بود چقدر از حرف‌های او شادمان گشته.
- گفت، پس قطعاً از چیزی درموردت خبر داره که بقیه ندارن. یکم که فکر کردم فهمیدم تاریخ تولد من رو کسی نمی‌دونه اما تو می‌دونی برای همین گفتم اون برعکس همه می‌دونه تولدم چه روزیه. یکم تعجب کرد چون قطعاً انتظار همچین جوابی رو نداشت برای همینم گفت سنگی رو بخر که همرنگ چشماشه و روز تولدت بابت این آگاهیش بهش هدیه بده.
در جعبه را که داخلش یک تکه سنگ کوچک لاجورد آبی رنگ بود باز کرد و آن را مقابل کاترین گرفت و گفت:
- روز تولد که نشد اما الانم دیر نیست، تقدیم به تنها کسی که تاریخ تولدم رو می‌دونه.
کاترین با لبخند شیرینش جعبه را گرفت و به قطعه سنگی نگاه کرد که دقیقاً همرنگ چشمانش بود. نگاه قدرشناسانه‌اش را به نگاه مرد کنارش گره زد و گفت:
- ازت ممنونم سباستین واقعاً با ارزشه.
بوسه کوتاهی روی آن قسمت از صورتش که از وقتی به خانه بازگشته سرخی بیش از حدش نگاهش را مدام مانند آهن ربا سمتش می‌کشید گذاشت.
- وظیفه بود عزیزم.
با لبخند و گونه‌هایی که از حرکت سباستین اندکی رنگ گرفته بودند دستش در موهایش کشید و گفت:
- خب، حالا نوبته منه.
کشوی میز چوبی مشکل رنگ مقابلشان بیرون کشید و از داخلش جعبه مکعب مستطیل قهوه‌ای که دورش روبان کرمی شکل پاپیون گره زده شده بود را برداشت و آن را مقابل سباستین گرفت:
- مثل خودت ساده اما معنادار.
پس از تشکر در جعبه را باز کرد و با ساعت مچی مردانه‌ای مواجه شد که بندهایش از دو تکه چرم طبیعی سیاه رنگ تشکیل شده بود.
- درسته ساده‌ست اما بهت ساعت کادو دادم تا همیشه جلوی چشمت باشه و هروقت دیدیش یاد امشب بیفتی.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ۰۰۰

    1

    عررر دلم ی زن مثل کاترین میخواد اصلا سباستین کیه کاترینو عشقه(منیکه پارت قبل رو سباستین کراش زده بودم...)

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عالی اصلا😂 یاد یکی از دوستام افتادم😂

    ۵ ماه پیش
  • Ayda

    1

    چه عشقشون قشنگه😍

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    😄💖

    ۶ ماه پیش
  • آذر

    5

    یارو زن داره🤦 ♀️😭 بعد من تو پارت اول میگم ببینم دختری که دل سباستین رو میبره کیه. نههههه امکان نداره😭

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره😁 زنش هم یه جوری دلش رو برد که گاهی اوقات هوس می‌کرد بخاطرش دست به کارای خطرناکی بزنه😅

    ۱۰ ماه پیش
  • Saemeh

    1

    عالی بود فاطمه شک ندارم بهترین رمان نویس میشی و همچنین ب شهری مورد علاقت ک همون انگلیسه سفر میکنی حتمن 🫂😉

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عشق من😍💖 خدا از دهنت بشنوه صائمه جونم🥰

    ۱ سال پیش
  • هانا

    2

    واییی تو حتما واسه ی این همه اطلاعات راجب اینگیلیس کلییی تحقیق کردی قشنگم خسته نباشی راستی حدس میزنم شهر مورد علاقت انگلیسه♡

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    آره عزیزدلم حقیقتا خیلی برام مهمه تا جایی که بتونم از اطلاعات درست و مفیدی استفاده کنم😁 آره:) بعد خوندن یک رمان خیلی به انگلیس علاقه مند شدم😅 مرسی برای نظرت قشنگم🥰💗

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    عزیزم خسته نباشی عالی بود🥰🥲

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    ممنونم ثریا جان😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!