پارت بیست و ششم :


روزها پشت سر می‌آیند و می‌روند. کلاس‌های فشرده جایی برای فکر کردن باقی نمی‌گذارند. اگر وقت کنم سری به عمه می‌زنم که این روزها از نبودم حسابی شاکی است. به خودم قول داده‌ام که وقتی دانشگاه قبول شوم، یک هفته فقط بکوب بخوابم.

دفتر ریاضی را بر می‌دارم و فرمول‌های فردا را مجدد دوره می‌کنم. چشمم که خسته می‌شود، سرم را روی میز تحریرم قرار می‌دهم. نمی‌دانم که چرا ناخودآگاه یاد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️