پارت بیست و ششم :
روزها پشت سر میآیند و میروند. کلاسهای فشرده جایی برای فکر کردن باقی نمیگذارند. اگر وقت کنم سری به عمه میزنم که این روزها از نبودم حسابی شاکی است. به خودم قول دادهام که وقتی دانشگاه قبول شوم، یک هفته فقط بکوب بخوابم.
دفتر ریاضی را بر میدارم و فرمولهای فردا را مجدد دوره میکنم. چشمم که خسته میشود، سرم را روی میز تحریرم قرار میدهم. نمیدانم که چرا ناخودآگاه یاد
لطفا صبر کنید...
