پارت سوم :

بی‌فایده از خنده غش کرد:
- حالا خوبه که زن سوم، اسدالله هستم و همه می‌دونن که اون بچه‌اش نمی‌شه! دم و دستگاهش خرابه.
زنعمو با خشم اُرسی‌اش را به سمت او پرت کرد و داد زد:
- خجالت بکش زن. حیا کن. دختر عذب اینجا نشسته.
خنده‌های من دعوایشان را تمام کرد. این بحث و جدل‌ها کار هر روزشان بود. پدر بی‌فایده خانه‌زاد عمویم بود. بچه‌ی اولش که دختر شد نامش را گذاشت "قیز بس" به امید آنکه دختر داشتنش تمام شود، اما بچه بعدی هم که دختر شد، نام "بی‌فایده" را رویش گذاشت.‌ مثلا اینکه "قیز بس" بودن اولی فایده‌ای نداشت و خدا موجود بدون فایده‌ی دیگری را در دامنش گذاشته است. خدا را شکر که سومی پسر شد وگرنه معلوم نبود چه اسم‌هایی روی این بیچاره‌ها می‌گذاشت. اما سر پیری و کوری پدرش، همین بی‌فایده دستگیرش بود و هوایش را داشت تا سر بر زمین گذاشت و مُرد. با تمام این جدل‌های هر روزه، زنعمو بی فایده را مثل دختر خودش دوست داشت. وگرنه کدام کلفت خانه‌زادی جرات داشت با خانمش این‌طور حرف بزند و شوخی کند؟ بین آن دو رابطه عاطفی عمیقی برقرار بود.‌ زنعمو که هرگز دختردار نشده بود، محبتی خاص به دختربچه‌ها می‌ورزید. شاید به همین دلیل به من هم علاقه نشان می‌داد. او و خدابیامرز مادرم، جاری بودند ولی یکدیگر را خیلی دوست داشتند.
زنعمو سنجاق جواهر نشان را زیر گلویش بیرون کشید و لچکش را باز کرد.‌ گوشت‌های غبغب او، پله پله روی هم افتاده بودند.
پاهای کوتاه و خپلش را دراز کرد و کمی زانویش را مالاند.‌ بعد گفت:
- از قدیم گفتن که باد بهار باید به جون آدم بنشینه. وگرنه اول پاییز که برسه می‌چاد.
بعد صدایش را بلندتر کرد گفت:
- بی فایده سکینه رو بفرست، بساط ناشتایی شازده خانم رو جمع کنه.
بی فایده همچنان قر می‌داد و سبد چوبی عدس را در حوض فرو می‌کرد و بالا می‌آورد. گل‌های یاس به شاخه نشسته، طراوت و زیبایی را در حیاط اندرونی پخش می‌کردند. درختان بادام پر از چاقاله بودند و گنجشکان شادمان روی شاخه‌‌های تک درخت سیب آواز می‌خواند.
سکینه سرش را از مطبخ بیرون آورد و گفت:
- خانم جان! دستم بند کوبیدن گوشت بود. الساعه خدمت می‌رسم.
تا پا در حیاط گذاشت، احمدرضا مثل فرفره به ایوان دوید و خود را در آغوشم انداخت:
- صبح بخیر آبجی خانم. اگه بدونی دیشب چه خوابی دیدم!
وجود نرم و نازکش را به سینه فشار دادم:
- قربونت برم! اول دست و روی مادربزرگت رو ببوس و بهش او سلام کن. بعد بیا ناشتایی بخور و برام خوابت رو بگو.
زنعمو با لبخند به ما نگاه می‌کرد. احمدرضا سمت او رفت و دستش را بوسید. زنعمو سرش را نوازش کرد و گفت:
- آفرین پسرم. برو روی ماهت رو بشور. حتما شیطون از شب تا صبح چند بار روش شاشیده باید خوب بشوری پاک شه. بعد بیا سر ناشتایی. سفره برکت داره. خدا قهرش می‌گیره.
اخم شیرینی کرد و نگاهش را سمت من کشید.
- خوبیت نداره به مهدخت جان بگی آبجی. چند بار بگم که بگو: شازده خانم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم

    0

    این پارت خوب بود

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    رمان تا اینجایی که خوندم خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    هم قلمش عالیه و هم داستانش جذابه

    ۱ سال پیش
کپی شد!