پارت بیست و سوم :
اولین بار است که این حرفها را از زبان عمه میشنوم. مادربزرگ با اخم به سمت عمه میرود و دستش را به حالت تهدید به سمت او تکان میدهد.
- تو نمیخواد آتیش بیار معرکه بشی. همین که خودش فهمیده چه غلطی کرده برای من کافیه.
با دهانی باز به مادربزرگ نگاه میکنم. چند لحظه حرفش را در ذهنم مرور میکنم. اینجا چه خبر است؟ درست است که همیشه مادرم با خانواده پدرم رفتاری رسمی داشته ا
لطفا صبر کنید...
