پارت بیست و سوم :


اولین بار است که این حرف‌ها را از زبان عمه می‌شنوم. مادربزرگ با اخم به سمت عمه می‌رود و دستش را به حالت تهدید به سمت او تکان می‌دهد.

- تو نمی‌خواد آتیش بیار معرکه بشی. همین که خودش فهمیده چه غلطی کرده برای من کافیه.

با دهانی باز به مادربزرگ نگاه می‌کنم. چند لحظه حرفش را در ذهنم مرور می‌کنم. اینجا چه خبر است؟ درست است که همیشه مادرم با خانواده پدرم رفتاری رسمی داشته ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️