پارت بیست و چهارم :
برای باز گشت به خانه پدر دنبالم میآید. قیافه درهم و اخمویم باعث میشود که پدر در آیینه نگاهی بیندازد و با دیدن اخمهایم بگوید:
- تو خونه مادر بزرگت خبری بوده؟ نکنه دوباره با سمانه جر و بحث داشتی؟
با تمام خوش خیالیهایم این را فهمیدم که یک موضوعی وجود دارد که من از آن بیخبرم پس بهتر است که طوری رفتار کنم تا ذهن پدر را به سمت دیگری منحرف کنم.
- دلم میخواست ک
لطفا صبر کنید...
