پارت بیست و دوم :
امتحانات به سرعت برق و باد تمام میشوند. امسال هم با تمام بدیها و خوشیهایش تمام شد. به خانه مادربزرگ میروم تا مثل همیشه موقعی که مادرم شیفت است، در خانه تنها نباشم. عمه هنوز نیامده و از فرصت نبود او استفاده میکنم و مشغول خوردن کیک میشوم. عمه سمانه معتقد است که من باید یک رژیم سفت و سخت بگیرم تا لاغر شوم. همین است که زمانی که عمه حضور دارد، من باید نهایت قدر یک بچه کوچک غذا بخورم. ماØ
لطفا صبر کنید...
