پارت هفتاد و چهارم :

ـ غذا درست کردی؟ اگه حوصله نداری ولش کن من غذا میارم.
ـ درست کردم، حاضر و آماده است واسه فردا.
در طی این دوماهی که از فوت ننه گذشته بود و من به خانه ی خودم برگشته بودم، بشیر گاه و بیگاه پیام می داد و جویای احوالم می شد.
مرا به وجودش و بودنش عادت داده بود، نه از سر اجبار و زور بلکه با همین محبت هایی که همیشه ابراز می کرد.
پیامک دیگری به گوشیم ارسال می شود، به خیال اینکه بشیر است،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    2

    الان همه دنبال پول هستن ولی برای زندگی ونانی حلال ولی آبعلی ها دنبال این هستند که اموال هنگفتی صاحب بشن بدون کار کردن مثل فرهاد بی عرضه دوست دارم بدونم با اون زنش چکار کرد پارت عالی

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    ای بی وجودِفرصت طلبِ طماع ،باز چی می خواد بگه 🤔🙏🏼

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    فرهادهنوزهم آدم بی مصرفب🙏😑

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️