پارت شصت و هفتم :

بعد از رفتن همسایه ها و تعدا کمی از افراد فامیل، حالا فقط ژرفی و پدر و مادرش و خواهر و برادرش سر خاک مانده اند.
من با چند قدم فاصله از آنها نزدیک قبر دیگری ایستاده ام.
ـ خب ژرفی، ننه ات هم که مرد. الان پشتت به کی گرمه؟
باورم نمی شود این حرف را مادرش گفت!!!
هیچ کس میان حرفش نمی پرد، خواهر و برادرش که اصلا عین خیالشان نیست و سرشان با گوشی گرم است.
پدرش اما با اینکه حرف زنش را شÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hana

    2

    خدایا یه آدم تا چه حد میتونه بدبخت باشه؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • م

    3

    شماها که مرهم نیستین تازه زخم هم میرنین پس گورتونو گم کنید بهتره،یه غریبه از شما وفادارتر و حق شناس تره 😔😡🙏

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    8

    آفرین بشیر حقشونو کف دستشون بزار

    ۱ سال پیش
  • Ahmadi

    2

    صدای بلند بشیر برا بیرون کردن مادر پدر ژرفی

    ۱ سال پیش
  • Ahmadi

    1

    صدای بلند بشیر برا بیرون کردن مادر پدر ژرفی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️