پارت شصت و چهارم :

نمی دانم چند ساعت بالای سر ننه نشسته ام، فقط متوجه روشنی هوا می شوم اما باز هم نمی توانم از بالای سر ننه تکان بخورم.
من فقط یک فرد را از دست نداده بودم، ننه پدر و مادر و خواهر و برادر و شوهر و بچه ام بود، ننه همه کسم بود، تمام کسانی که دوست داشتم، به اندازه ی ننه در زندگی ام نقش نداشتند، ننه یک تنه تمام دار و ندارم شده بود.
شاید با کمتر کسی می جوشید، بداخلاقی می کرد اما برای من به انداØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    آخی. ننه هم بامزه بود هم بی اعصاب ولی خیلی باحال بود. کاش می موندش تا اخر داستان

    ۶ ماه پیش
  • راز

    2

    ای وای ژرفی عزیزم ننش مرد

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    وای چقدر غم انگیز ،تمام اشکای نریخته ژرفی رو من ریختم 😭😭😭🙏

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    4

    خیلی سخته برای ژرفی همدم همدل همه سالهای عمرش ازدست بده🖤😑🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️