پارت شصت و ششم :

در رو محکم بهم کوبید جوری که پژواک صداش توی سالن عمارت پیچید.
تلاشش برای روشن کردن لوسترهای عمارت رو می‌دیدم و دلم داشت براش می‌ترکید.
با روشن شدن فضای عمارت، چشم تنگ کرد و نگاه هراسونش توی سالن چرخید و وقتی به من رسید آسوده‌ خاطر نفسی گرفت و چشم بست.
زیر لب چیزی زمزمه کرد و این‌بار به مزدا نگاه دوخت.
قفسه سینه‌اش محکم بالا و پایین می‌شد و معلوم بود برای رسیدن به عمارت خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    آخه آمون مزدارو چیکارکرده انقدکینه ایه روانی

    ۳ سال پیش
  • Sahar

    0

    😱😭🥺😰

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    1

    😯😯😯😯

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️