شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و ششم :
در رو محکم بهم کوبید جوری که پژواک صداش توی سالن عمارت پیچید.
تلاشش برای روشن کردن لوسترهای عمارت رو میدیدم و دلم داشت براش میترکید.
با روشن شدن فضای عمارت، چشم تنگ کرد و نگاه هراسونش توی سالن چرخید و وقتی به من رسید آسوده خاطر نفسی گرفت و چشم بست.
زیر لب چیزی زمزمه کرد و اینبار به مزدا نگاه دوخت.
قفسه سینهاش محکم بالا و پایین میشد و معلوم بود برای رسیدن به عمارت خ
لطفا صبر کنید...

سمیرا
0آخه آمون مزدارو چیکارکرده انقدکینه ایه روانی