پارت شصت و هفتم :

حس کردم سطل آب یخ روی سرم ریختن، دست‌هام رو به سرم گرفتم با حیرت به صحنه پیش روم زل زدم.
آمون از شدت درد به جلو خم شد و دستش رو به زخمش گرفت، خون از لابه‌لای انگشت‌هاش می‌چکید.
تلو تلو خورد و عقب رفت که مزدا متعاقبش جلو رفت و به قصد دوباره زدن چاقوش رو عقب برد.
یک دستش رو برای دفاع جلوش گرفت، نگاه نگران و دردمندش رو به من داد و میون درد نالید:
- ب... برو بلور... واینسا اینجا.. آخ.<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    1

    رمان خوبی بود ارزش داره واقعا

    ۱۱ ماه پیش
  • سارا

    0

    عالی بود مرسی

    ۲ سال پیش
  • Setayeah

    0

    رمانتون بسیار عالی بود منتظر رمان های بعدی تون هستم❤️

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    حسابی خسته نباشی نویسنده جان ،خدا رو شکر بلاخره بلور عاقبت بخیر شد ،سپاسگزارم بابت زحماتت نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    منتظر رمان های بعدی باشید🤗🦋♥️

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    💟💟🌹🌹🌹🌹💟💟

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    ♥️♥️♥️

    ۳ سال پیش
  • Sahar

    0

    😍🤩😘🥰 قلمت مانا نویسنده عزیز😍🤩😍🤩

    ۳ سال پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    ♥️♥️♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️