شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت شصت و هفتم :
حس کردم سطل آب یخ روی سرم ریختن، دستهام رو به سرم گرفتم با حیرت به صحنه پیش روم زل زدم.
آمون از شدت درد به جلو خم شد و دستش رو به زخمش گرفت، خون از لابهلای انگشتهاش میچکید.
تلو تلو خورد و عقب رفت که مزدا متعاقبش جلو رفت و به قصد دوباره زدن چاقوش رو عقب برد.
یک دستش رو برای دفاع جلوش گرفت، نگاه نگران و دردمندش رو به من داد و میون درد نالید:
- ب... برو بلور... واینسا اینجا.. آخ.<
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0عالی بود مرسی
۱ سال پیشSetayeah
0رمانتون بسیار عالی بود منتظر رمان های بعدی تون هستم❤️
۲ سال پیشمریم گلی
0حسابی خسته نباشی نویسنده جان ،خدا رو شکر بلاخره بلور عاقبت بخیر شد ،سپاسگزارم بابت زحماتت نویسنده جان
۲ سال پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
منتظر رمان های بعدی باشید🤗🦋♥️
۲ سال پیشهاناخانوم
0💟💟🌹🌹🌹🌹💟💟
۲ سال پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
♥️♥️♥️
۲ سال پیشSahar
0😍🤩😘🥰 قلمت مانا نویسنده عزیز😍🤩😍🤩
۲ سال پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
♥️♥️♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آیدا
1رمان خوبی بود ارزش داره واقعا