پارت هجده :

هرگز گمان نمی‌کردم که بودن در مدرسه تا این اندازه مرا شگفت زده کند. از ساعت هشت صبح به همراه پدر به اینجا آمدم. با ورودم به تنها کلاس مدرسه رضا را دیدم که مشغول مرتب کردن کلاس بود. کلاسی بسیار ساده با یک تخته سیاه و شش نیمکت که دارای دو پنجره بزرگ بود. رنگ کاهگل در کلاس اولین چیزی بود که در ذوقم خورد.

- بچه‌ها هنوز نیومدن؟

- کم کم میان. امروز هر سوالی داری بپرس. علی و احمد پایÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    سمنتاابیزرد

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    جالب بودوعالی هست

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    جالب بودوعالی هست

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️