پارت شصت و پنجم :

درحالی‌که چشمش به کوروش بود، نگاهش با کنجکاوی مابین بقیه افراد خانه چرخید. سکوت کوروش و حال پریشانِ سوسن صبرش را سر آورد. به‌ویژه دست روشنا؛ به‌طرزی دستش را می‌فشرد که گویی قصد جلوگیری از فرارش را دارد. سر سوی راستین چرخاند و بی‌صدا لب زد: «چی شده؟»
راستین بی‌حرف پلک‌هایش را به معنای آرام بودن باز و بسته کرد. بی‌طاقت پرسید: «نمی‌خواین بگین چی شده؟ چه موضوعِ مهمیه که به من مربوط Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازلی

    0

    عشق تا ابد راستین. چقدر خوب این پسر. چقدر عشقش پاکه. چقدر قشنگ عاشقی می کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    راستینم❤

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    0

    هنوزم وقتی این پارت رو که ارمغان بالاخره به خانواده برمیگرده رو می خونم بغضی میشم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم همین طور

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    جانم...کاش همه مثل ارمغان سرنوشتشون خوب شه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آمین❤

    ۱ سال پیش
  • hadis

    2

    یکم بیشتر به مهرتا و کاوه بپرداز تروخدا🥲

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چیز زیادی از داستان نمونده. فقط ۳۰ صفحه از کتابش مونده.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام. ممنون از محبتتون عزیزم.❤🌸

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    0

    رویا جون ممنون بابت پارت های منظم و طولانی برا ارمغان خیلی خوشحالم و امیدوارم رابطه ی کاوه و مهرتا هم به زودی خوب بشه و آرمان سر عقل بیاد

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم❤🌸

    ۱ سال پیش
  • مطهره

    0

    ممنون بابت پارت طولانی🥰

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    نویسنده جون ممنون بابت پارت های طولانی که میذاری واسه صبرچندروزمی ارزه خداقوت

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    ای جانم خداروشکر 🙏🥺

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘❤❤

    ۱ سال پیش
  • نازیلا

    2

    ممنون نویسنده عزیز وای دلم برای راستین سوخت موقع خداحافظی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم. بس که شُله این پسر

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    خیلی کنجکاوم بدونم مهرتا و کاوه به کجا میرسن.خیلی خوب شد که ارمغان خانوادش رو پیدا کرد حقشه خوشبختی.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    با کاوه هیچ‌وقت بد نمی‌گذره. این حرف مهرتا بعد از ماه عسل در جواب مهسا بود.😎

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه خوب شد ارمغان خانواده شو پیدا کرد⚘️

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بالاخره این بچه هم معنی واقعی شادی رو فهمید

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    ممنون پارت عالی وخوبی بود الان برای ارمغان کناد اومدن سختهبا اخلاق جدید حتی زمانی که نمیدید هم برای ارمغان پذیرفتن خانواده راستین براش نسبت به الان راحت تر بود

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم. بله همینطوره

    ۱ سال پیش
  • Sozi

    0

    چه همه پارت هدیه،مرسی جیگر😉

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    ارمغان ازالان نسبت به پدرش کینه پیداکرد🙏🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    نه فقط یه ریزه دلخوری بود

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    4

    بابت پارت به موقع تون ممنون قلمتون مانا

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️