پارت هفتاد و یک :

********
دور روز بود که سینا به خانه برگشته بود اما از کنار عزیزه و نگار جمب نمیخورد. نه فوتبال دستی سر ذوقش می آورد، نه باب اسفنجی و نه پیتزا. انگار تمام آرزوهایش را یکجا و یکباره در آغوش گرم و مهربان خانواده ی کوچکش یافته بود. بعد از ظهر آن روز وقتی نگار مثل همیشه همراه هومن از آتلیه بیرون می آمد گوشی همراهش لرزید و با دیدن اسم مژده روی صفحه ی روشنش خیلی زود جواب داد. سلام و احوالپرسی اش ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • وکیلی

    0

    اوه معلومه دیگه بابای مژده عین جت میره دم فرهنگسراوای به بعدش

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    وای بدشانسی ازاین بیشتر...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️