راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و یک :
********
دور روز بود که سینا به خانه برگشته بود اما از کنار عزیزه و نگار جمب نمیخورد. نه فوتبال دستی سر ذوقش می آورد، نه باب اسفنجی و نه پیتزا. انگار تمام آرزوهایش را یکجا و یکباره در آغوش گرم و مهربان خانواده ی کوچکش یافته بود. بعد از ظهر آن روز وقتی نگار مثل همیشه همراه هومن از آتلیه بیرون می آمد گوشی همراهش لرزید و با دیدن اسم مژده روی صفحه ی روشنش خیلی زود جواب داد. سلام و احوالپرسی اش ک
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0اوه معلومه دیگه بابای مژده عین جت میره دم فرهنگسراوای به بعدش