اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و چهل و سوم :
سکوت و سکون طولانی مدتش روی صورت دختر، هم نگرانش کرده بود و هم معذب. تکان ریزی سرجایش خورد. سپس پنجههایش را مقابل دهانش مشت کرد و با صاف کردن صدایش مرد جوان را به خودش آورد.
ابروهای نامی پرش ریزی کرد. تکانی به سرش داد و گفت:
_ من باید برم. قهوهتو بخور بعد برو استراحت کن.
ورق به شکل نگران کنندهای عوض شده بود. حرکت مرد عجیب و غیر قابل پیشبینی بود. دریا خیلی ریز ابرو درهم کشید.
لطفا صبر کنید...

آمنه
2سلام نویسنده جان بد موقعی رمان رو قفل کردید ای کاش میذاشتیم ادامش هم رایگان بشه واقعا عالی بود