اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و چهل و دوم :
ماگ قهوه روی پای نامی بود و نگاهش از گوشهی پنجره به بیرون. دریا به حواسپرتی خودش دهن کجی کرد. نامی گوشهی پرده را رها کرد و رو به او جملهاش را دوباره به زبان آورد.
_ نگفتی، عمهصنم خوابید؟
دریا نفسی کوتاهی پس داد و راه رفته را برگشت. سپس لب باز کرد و به مزاح گفت:
_ سلام. عمه خوابید ولی فکر کنم شما بیخواب شدین.
پرده افتاد و انگشتان مرد جوان دور ماگ قهوه پیچید.
جدی بود Ù
لطفا صبر کنید...

اسرا
0ماه صنم خالش میشه عجب🙏