پارت نود و هشتم :

حالا خودم حتى عاریه‌اى هم نبودم. حتی وجود هم نداشتم!
نگاهى به ساعت مى‌کنم. تازه سرشب است. اگر مثل فیلم «کلیک» کنترلى توى دستم بود، زمان را آن‌قدر جلو مى‌بردم تا نیمه‌شب برسد و دوتایى با نیکان توى خانه باشیم.
توى نشیمن به عمران که نمازش را تمام کرده و نشسته به تماشاى تلوزیون سلام مى‌کنم و به سمت پذیرایى مى‌روم.
ــ نگارخانم!
به‌طرفش برمى‌گردم. عمران جلوتر مى‌آید. با نگا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    اوووه خسرو خان وارد میشود

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    0

    اوه چی شدبیچاره کسی مقصرندونش🙏

    ۹ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    چه خوب شد اومد . خداقوت

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه قاراشمیشی شد

    ۹ ماه پیش
کپی شد!