اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و چهل و یک :
مولود که رفت ماهصنم یک دم آرامش نگرفت. فکر مردن، آنهم غریب و بیصدا، جوری که نظام میخواهد و بعدها بیخ گوش مردم نقل میکند حسابی آزارش میداد. مردن که خوب بود. اولِ آسایش و آزادیش بود. ماهصنم از زجرکُش شدن هراس داشت. از ماندن و زنده به گور شدن. از پوسیدن و بوی تعفن گرفتن. تمام تنش درد میکرد و روحش سختتر از آن. دلش میخواست درد و رنج را به خودش نگیرد و دوام بیاورد. ولی دیگر نایی Ø
لطفا صبر کنید...
