پارت بیست و دوم :

حدودا چهارده هفته از ملاقات‌های آخر هفته‌ای میان شیدا و پولاد می‌گذشت در این مدت پولاد با جان و دل هر آن چه که از رانندگی می‌دانست را به شیدا آموزش داده بود.
اما در آن بین یک اتفاق در حال رقم خوردن بود که شیدا اصلا آن را دوست نداشت، با خودش کلنجار رفت، حتی یک هفته را بخاطر این موضوع کنسل کرد. اما نشد!
کجای این ماجرا خبطی کرد که با دیدن لبخند پولاد تپش قلب مریضش به هزار می‌رسید؟ م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Maniya

    0

    ای جانم دخترم عاشق شده الهی عزیزم پولاد اذیت نکنی ها دخترمو ها قلبش ضعیفه

    ۶ ماه پیش
  • زهرا رمضانی (هور) | نویسنده رمان

    همینو بگو

    ۶ ماه پیش
  • آتنا

    0

    نویسنده جان امیدوارم یادت نره قلب درده شیدارو و بهش همیشه توجه کنی خیلی جالبه بنظرم اینجوری قلب درد بگیره و.....

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بله بله توجه شده و تو بهترین نقشه استفاده میشه

    ۱۱ ماه پیش
  • آتنا

    0

    الهییییییی

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • حنا

    2

    واییییی من ذوقققق شیدا قشنگم عاشق شده🥺😭

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    ارههههه😁

    ۱ سال پیش
  • Asra

    1

    وای چقدر این دوتا گوگولی آن❤️🥹🥰

    ۱ سال پیش
  • افسون

    0

    عالی مرسی نویسنده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    ببین بچه رو چه جوری خفت کرده 😂 ممنون نویسنده جون 💜🌟💜🌟

    ۲ سال پیش
  • عسل

    1

    فوق العاده زیبا

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    5

    بابا امون بده الان سکته میکنه بسوزه پدر عاشقی

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    هییی 🙄

    ۲ سال پیش
  • هستی

    3

    ووووویییییی چه زوج قشنگینننننن🫠

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    زیااااد

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    ووی عزیزم 😍🥺

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🙂🤌

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    3

    خدای من تپش قلب من که از شیدا بیشتر شد😁😁

    ۲ سال پیش
  • دینا

    5

    این چه کاریه مرد حسابی من از پشت گوشی ولو شدم شیدا که دیگه جای خود دارد 😂🫠

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    پسرمون تو آب کردن دل مهارت داره 🤌

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    جریان دست بند شیداچیه؟

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دستبند نیست ساعت هوشمنده که وقتی ضربان قلب بالا میره هشدار میزنه

    ۲ سال پیش
  • ...

    6

    خداوندا....من دیگه نمیکشم...

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    چی نمی‌کشی؟ کار خوبی می‌کنی دود برای سلامت انسان خطر داره 😂😂🙌

    ۲ سال پیش
  • ...

    5

    پولاد! دیگه پولادو نمیکشم😂 بعد شیدا متعجبه که چرا با لبخندش تپش قلب میگیره... نمیدونه یه ملت فقط با خودن دوتا کلمه سه برابر اون حس رو میگیرن😂🤌🏻✨

    ۲ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    آها میگم دود چیزی خوبی نیست 😂 والا من خودمم نمی‌کشم حس و خوب اومدی 🤌

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️