راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و نهم :
نگار با اشتیاق لبخندی زد.
- فکر میکردم تو گروه موسیقی با هم آشنا شدین.
- نه من و رفیقم پیمان چندساله یه گروه موسیقی خیابونی داریم که برای مناسبتهای خاص موسیقی اجرا میکنیم مث همین جشنواره ای که این بار دعوت شدیم. مژده رو هم خودم به گروه معرفی کردم. خیلی با استعداده. البته میدونم خانوادهش موافق این کارش نیستن اما خودش عاشق موسیقیه.
نگاه و لبخند گرم نگار رضایت قلبی اش را فاش مÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
از شما چه پنهون منم ندارم🙃
۹ ماه پیشاکرم بانو
1چه عشق قشنگی بین مژده و بابکه،خصوصا اونجا که مشتشون رو بهم زدن خیلی دوست داشتم🤛🤜
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای جان 🥰❤️🔥
۱ سال پیشماهرخ
0خدا قوت رمان قشنگیه واقعا انتخاب واسه نگار خیلی سخته
۱ سال پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
چه خوب که حس و حال نگار رو درک میکنید مرسی از همراهیتون🌺
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هانا
0مژده جان منم مثل تو دل خوشی از آقایی شریعت ندارم