اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و هجده :
پلکهایش میسوخت ولی تمام تلاشش را میکرد تا خوابش نبرد سرش را چرخاند هاویار خمیازهای کشید. چندساعتی بود که راه افتاده بودند از زیر قرآنِ قدیمی و یادگاری جدشان رد شده بودند و دعای خیر مادرو پدرهایشان.
مامان ملک و خاله متانت دستشان را در دست هم گذاشتند و ناصرخان با صدای گرفته سفارشش را به هاویار کرده بود.
ثانیهای پلک روی هم نهاد، با صدای هاویار مژههایش از هم فاصله گرفتنØ
لطفا صبر کنید...
