اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و پانزده :
گوشه لبش را لمس کرد و همانطور که نهال را نگاه میکرد در دلش اعتراف کرد" همین کارها رو میکنی که خاطرت عزیز میشه"
پالتواش را از روی صندلی برداشت. سوئیچش را دور انگشت چرخاند و برای حساب میزشان پا کج کرد.
از کله پزی بیرون رفت نهال را دید که کنار ماشین مشغول صحبت با گوشیاش بود.
از روی جدول گذشت صدای نهال را واضح شنید.
- باشه! حواسم هست... شما کی میآین؟
کنار نهال اÛ
لطفا صبر کنید...
