اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و دوازده :
- چه خبر؟
سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد. هاویار تنهاش را جلو داد و یک دستش را قائم روی پایش گذاشت. منتظر بود جوابش را بدهد ولی آنقدر جذب آهن ربای چشمان خوش رنگ او قرار گرفته بود که کلمات در دهانش نمیچرخیدند.
- رنگ و روت از دیشب بهتره؟ خوبی دیگه؟
یاد شب قبل افتاد. کف دستهای تَر و سردش را بهم مالید.
- بله، خیلی بهترم.
-از همه چی راضی هستی؟ مشکلی نیست؟
خوشی زیر پوستش
لطفا صبر کنید...
