پارت نود و چهارم :

برای لحظه‌ای، به تمام چیزهایی که ندارد فکر می‌کند. پول ندارد، جای درستی برای ماندن ندارد، امیدی ندارد، حتی خودش را هم انگار از دست داده. نگاهش به انعکاس محو خودش روی شیشه‌ی یخچال می‌افتد. مردی با چشمانی گودافتاده، صورتی خسته، لباس‌هایی که بوی عرق و خیابان گرفته‌اند. این مرد کیست؟ این مرد، همان آبتینی است که روزی مشت‌هایش را با غرور گره می‌کرد؟ صدای فروشنده را از پشت سر می‌شنود:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت جالبی بود..

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این رنگ می بازد اخرش منظورش این بود که شکش الکی بوده یا واقعی؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!