جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت نود و چهارم :
برای لحظهای، به تمام چیزهایی که ندارد فکر میکند. پول ندارد، جای درستی برای ماندن ندارد، امیدی ندارد، حتی خودش را هم انگار از دست داده. نگاهش به انعکاس محو خودش روی شیشهی یخچال میافتد. مردی با چشمانی گودافتاده، صورتی خسته، لباسهایی که بوی عرق و خیابان گرفتهاند. این مرد کیست؟ این مرد، همان آبتینی است که روزی مشتهایش را با غرور گره میکرد؟ صدای فروشنده را از پشت سر میشنود:
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0پارت جالبی بود..