ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و سوم :
سوار ماشین شدیم و پندار با لبخند گفت:
-بریم دربند، یه شام خوشمزه بدیم بهشون به افتخار بلهی شما!
ریز خندیدم و گفتم:
-نیکی و پرسش؟!
پندار راه افتاد به سمت دربند:
-مهوا فردا صبح باید بریم آزمایش خون، بعدش من دو سه روز باید برم روستا کار دارم.
برگشتم بهش نگاه کردم. اسم روستا که اومد بدنم به صورت هیستیریک شروع به لرزیدن کرد، اما سعی کردم واکنش بدی نشون ندم. سرمو به نشوÙ
لطفا صبر کنید...

طنین
0ممنون از پارت