رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و دوم :
دیگر نتوانستم تحمل کنم و قفل را با تمام توان شکستم. در آهنی انباری با صدای نالهوار و گوشخراشی باز شد و بویی تند از خاک و رطوبت به صورتم خورد. ایستادم؛ انگار هوایی که تنفس میکردم، مسموم شده بود. نور ماه از شکاف در به داخل تابید و تنها گوشهای از تاریکی بیپایان انباری را روشن کرد. اما آنچه که قلبم را به شدت فشرد، صدای نالهای بود که حالا واضحتر از همیشه به گوش میرسید.
قدمهایم
لطفا صبر کنید...
