پارت شصت و یک :

خشم مثل سیلی به صورتم کوبید. انگار تمام هوای اتاق به یکباره سنگین شده بود. نفسم تنگ‌تر شد و انگشتانم روی کاغذ محکم‌تر شدند.
برای همین اصل ماجرا رو بهتون می‌گم: عمه تاج‌القمر رسپینا رو توی انباری ته باغ زندونی کرده و کلی شکنجه‌اش کرده.
چشمانم از شدت عصبانیت گُر گرفت. احساس کردم تمام دنیا روی شانه‌هایم فرو ریخته است. خون در رگ‌هایم به جوش آمد و دست دیگرم به‌طور ناخودآگاه مشت شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️