رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت و یک :
خشم مثل سیلی به صورتم کوبید. انگار تمام هوای اتاق به یکباره سنگین شده بود. نفسم تنگتر شد و انگشتانم روی کاغذ محکمتر شدند.
برای همین اصل ماجرا رو بهتون میگم: عمه تاجالقمر رسپینا رو توی انباری ته باغ زندونی کرده و کلی شکنجهاش کرده.
چشمانم از شدت عصبانیت گُر گرفت. احساس کردم تمام دنیا روی شانههایم فرو ریخته است. خون در رگهایم به جوش آمد و دست دیگرم بهطور ناخودآگاه مشت شد.
لطفا صبر کنید...
