رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت شصت :
اما هر چه بیشتر فکر میکنم، بیشتر میفهمم که شاید اشتباه کردهام. رسپینا تقصیری نداشت. او فقط دختری ساده و معصوم بود که مثل تکهای از گذشتهی من، جلوی چشمهایم راه میرفت. وقتی نگاهش میکنم، انگار چهرهی مادرش از پشت آن چشمها به من زل میزند و تمام دردم دوباره زنده میشود.
دستهایم را روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. شاید... شاید راه اشتباهی آمدهام. اما نه، هنوز وقت برگشت ن
لطفا صبر کنید...

زهرا
0عالییههه قلمت مانا میشه پارت هدیه هم بزاری