پارت شصت :

اما هر چه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که شاید اشتباه کرده‌ام. رسپینا تقصیری نداشت. او فقط دختری ساده و معصوم بود که مثل تکه‌ای از گذشته‌ی من، جلوی چشم‌هایم راه می‌رفت. وقتی نگاهش می‌کنم، انگار چهره‌ی مادرش از پشت آن چشم‌ها به من زل می‌زند و تمام دردم دوباره زنده می‌شود.
دست‌هایم را روی میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. شاید... شاید راه اشتباهی آمده‌ام. اما نه، هنوز وقت برگشت ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالییههه قلمت مانا میشه پارت هدیه هم بزاری

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️