رسپینا به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و نهم :
در سکوت اتاق، ذهنم به گذشتهها پرواز کرده بود. آراز... چطور توانست؟ چطور توانست از عشق آتشینمان دست بکشد؟ آنهمه قول و قرار، آنهمه رویا... مگر میشود اینقدر راحت فراموش کرد؟
صورتم را در دستهایم گرفتم. صدای خندههای او هنوز در گوشم بود. عطر تنش، نگاهش، و آن لحظههایی که کنار هم میگذراندیم. آراز میتوانست بیشتر تلاش کند، میتوانست برایمان بجنگد. اما نه، او جنگیدن را انتخاب
لطفا صبر کنید...
