پارت پنجاه و پنجم :

_ به‌به علی آقا. صفا آوردین!
_ ممنون. خوبی؟ خانم خجالتی چه‌طوره؟
لقبی درخور ارمغان بود. بس که سرخ و سفید میشد.
روشنا از مقابل در کنار رفت و دست دراز کرد: «بفرما تو از خودش بپرس.»
علی یاالله گفت و داخل شد. با ورودش موجی از گرما همراه بوی اشتهابرانگیز غذا به مشامش رسید. سبد کوچک گل را در دست جابه‌جا کرد. چند شاخه آنتریوم سفید و چند شاخه گل یخ؛ ساده و شیک.
روشنا نگاه روی سبد گل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ررر

    0

    خدا کنه کاوه خوب بشه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤🌸🍀

    ۱ سال پیش
  • اهوk

    1

    وای خدارو شکر که کاوه بهوش اومد..🌺🌺 فقط خدا کنه ارمان ادامه ی راه لادن نباشه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌸🌸❤

    ۱ سال پیش
  • Sanaz

    3

    خدا کنه آرمان از کما رفتن کاوه سواستفاده نکنه و یه انگ دیگه به مهرتا نچسبونه و از چشم کاوه بندازتش😥از این مترسیم ..

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کاوه چشماش بازه. گول دروغ و کلک رو نمی خوره

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    3

    رویااا تروخدا نزار ارمان کاری به زندگیشون داشته باشه به اندازه کافی غصه دارن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧🤧

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    بابت پارت ممنون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    دلم گرفتههههه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    الهی😔

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    2

    رویا جون تروخدا سنگدل نباش بزار کاوه راه برههههه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چشم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    خیلی وقیحی ارمان خییییللییییی

    ۱ سال پیش
  • لاله

    3

    چقد دلم میخواد یه اتفاق غیرمنتظره بیفته یه هیجان درست و حسابی که داستان ازین رو به اون رو بشه اخه قلمتون همه چیز رو قشنگ نشون میده مرسی،❤️

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    لطف دارین❤🌸

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    2

    خدا رو شکر که کاوه به هوش اومد چون حتی با این حال هم همه یامید مهرتا هستش و واقعا در کنار لادن موند و خوی و رفتار های اون رو برداشته مثل اون بد جنس شده انشالله به زودی عقلش سر جاش بیاد و دست از سر اینا برداره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم❤

    ۱ سال پیش
  • مطهره

    3

    کاوه بهوش اومد🥺😍ممنون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خوااااهش😍

    ۱ سال پیش
  • ام البنین

    5

    خدا رو شکر که کاوه به هوش اومد ولی خدا کنه آرمان باعث آزار و اذیت زندگیشون نشه ویه خسته نباشید به شما نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    4

    باورنکردنی ارمان اینقدرتغییرکردوبلاخره کاوه بهوش امد🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خودخواهی می تونه از آدم یه دیو بسازه

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    4

    مرگ واسه لادن بزرگترین موهبت بود عذاب واقعی رو مهرتاش و کاوه دارن میکشن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    زندگی همیشه سخت‌تر از مرگه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    زیبا بود.❤❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم❤❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!