پارت پنجاه و پنجم :

_ به‌به علی آقا. صفا آوردین!
_ ممنون. خوبی؟ خانم خجالتی چه‌طوره؟
لقبی درخور ارمغان بود. بس که سرخ و سفید میشد.
روشنا از مقابل در کنار رفت و دست دراز کرد: «بفرما تو از خودش بپرس.»
علی یاالله گفت و داخل شد. با ورودش موجی از گرما همراه بوی اشتهابرانگیز غذا به مشامش رسید. سبد کوچک گل را در دست جابه‌جا کرد. چند شاخه آنتریوم سفید و چند شاخه گل یخ؛ ساده و شیک.
روشنا نگاه روی سبد گل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ررر

    0

    خدا کنه کاوه خوب بشه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤🌸🍀

    ۱ سال پیش
  • اهوk

    1

    وای خدارو شکر که کاوه بهوش اومد..🌺🌺 فقط خدا کنه ارمان ادامه ی راه لادن نباشه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🌸🌸🌸❤

    ۲ سال پیش
  • Sanaz

    3

    خدا کنه آرمان از کما رفتن کاوه سواستفاده نکنه و یه انگ دیگه به مهرتا نچسبونه و از چشم کاوه بندازتش😥از این مترسیم ..

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کاوه چشماش بازه. گول دروغ و کلک رو نمی خوره

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    3

    رویااا تروخدا نزار ارمان کاری به زندگیشون داشته باشه به اندازه کافی غصه دارن

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧🤧

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    بابت پارت ممنون

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    دلم گرفتههههه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    الهی😔

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    2

    رویا جون تروخدا سنگدل نباش بزار کاوه راه برههههه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چشم عزیزم

    ۲ سال پیش
  • ستایش

    1

    خیلی وقیحی ارمان خییییللییییی

    ۲ سال پیش
  • لاله

    3

    چقد دلم میخواد یه اتفاق غیرمنتظره بیفته یه هیجان درست و حسابی که داستان ازین رو به اون رو بشه اخه قلمتون همه چیز رو قشنگ نشون میده مرسی،❤️

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    لطف دارین❤🌸

    ۲ سال پیش
  • سمانه

    2

    خدا رو شکر که کاوه به هوش اومد چون حتی با این حال هم همه یامید مهرتا هستش و واقعا در کنار لادن موند و خوی و رفتار های اون رو برداشته مثل اون بد جنس شده انشالله به زودی عقلش سر جاش بیاد و دست از سر اینا برداره

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    امیدوارم❤

    ۲ سال پیش
  • مطهره

    3

    کاوه بهوش اومد🥺😍ممنون

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خوااااهش😍

    ۲ سال پیش
  • ام البنین

    5

    خدا رو شکر که کاوه به هوش اومد ولی خدا کنه آرمان باعث آزار و اذیت زندگیشون نشه ویه خسته نباشید به شما نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    باورنکردنی ارمان اینقدرتغییرکردوبلاخره کاوه بهوش امد🙏

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خودخواهی می تونه از آدم یه دیو بسازه

    ۲ سال پیش
  • ماهرخ

    4

    مرگ واسه لادن بزرگترین موهبت بود عذاب واقعی رو مهرتاش و کاوه دارن میکشن

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    زندگی همیشه سخت‌تر از مرگه

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    2

    زیبا بود.❤❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️