بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت صد و بیست و یک :
بامداد پنجشنبه حاج اصغر و هدیه پا به ایران گذاشتند. سیاوش و مادرش برای استقبال از آنها به فرودگاه رفتند. و سیاوش به هر شکلی که شد حاج اصغر را راضی کرد و به خانهی خودش آورد.
داوود که از آمدنشان اطلاع داشت قبل از رفتن به مغازه از مهتاب خواست تا آنها را هم به مهمانی شب دعوت کند.
مهتاب کمی بعد از رفتن او شمارهی هدیه را گرفت. او و پدرش را به ضیافتشان فراخواند اما وقتی فهمید در خØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
0نظر خاصی ندارم ولی رمانتیک را دوس دارم
۵ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم که همراهم بودی عزیزم🌸💚
۵ ماه پیشمهتاب
0معلومه که رمانتونو دوس داشتم همین طور ک با سوگند پریسان زندگی کردم با بی تو ب سر نمیشود هم زندگی کردم خیلی قشنگ بود و از الان دلم برا اشکان و شوخی هاش تنگ میشه🥲🥲 قلمتون بی نظیره خانوم مریم جاری💙💯
۷ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از اعتمادت به قلمم مهتاب جان. خوشحالم که شرمندهی نگاهت نشدم😊 یه تشکر ویژه هم برای حمایتت از رمان و کامنتهایی که گذاشتی دارم. سپاس💚🌸
۷ ماه پیشفخری
1عالی داره پیش میره خدا قوت مریم بانوی عزیز قلمت عالیه ممنون از زحمتی که میکشی قلمت مانا موفق باشی عزیزم 🙏🏻🌹❤
۱۱ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم که با آرامش همراه من و داستان بودید🍀🙏
۱۱ ماه پیشریحانه
2عالی بود خانم جاری جون من از همون اول ازخط به خط داستان لذت بردم تا آخر🌹حرفای شهریار ووروجکم خیلی شیرین بود تا به حال براش کامنت نذاشتم اما خدایی خیلی دوست داشتنی بود مثل همه شخصیتا اینرمان همیشه توخاطر من میمونه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
شهریارِ بازیگوش😊😊😊 خداروشکر برای رضایتتون. مرسی ریحانهی عزیز🌺♥️
۱ سال پیشتارا
2منم هیچی نمیگم..فقط ارزو میکنم پارت آخر *** وجوش همیشه باشه واسه زندگی سیاوش
۱ سال پیشمریم
2بابت طولانی بودن پارت ها و زیبا بودن رمان هم واقعا ممنون خیلی خوبه
۱ سال پیشمینا
2آخ آتیه آتیه..... کاش بدونه این رفتارا فقط زندگی خودشو سختر میکنه مرسی مریم جون مثل هرشب این پارتم احساسات منوتحریک کرد🙏🙏💟
۱ سال پیشمریم
1اینجا واقعا دلم میخواست سیاوش گوش وایساده بود یا اینکه ***خیلی محکم جلو آتیه میموند
۱ سال پیششیرین
2احسنت خانم جاری باید بگم درجه یکین💯💯 شما تو طول رمان هوای مخاطبا رو داشتین و پارتا متظم بودن اطلاعیتون واقعاشرمندم کرد من اندازه رضایتم از رمان براتون کامنت نذاشتم😞فکر نمیکردم موثر باشه انشالله تو رمانای بعدی جبران میکنم
۱ سال پیشالهه
3فکر کنم از پارت شصت و هفتاد به بعد یه جور خاصی درگیر داستان شدم یعنی شبها هم فکر اتفاقاتش ولم نمیکنه و هی توسرم مرور میشه خودم حای شخصیا میذارمو به خوب و بد کاراشون فکر میکنم ممنونم مریم جون من به معنای واقعی لذت بردم💝👏👏
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

جمیله
0واای چقدر غمگین.. چقدر دلم برای مژگان سوخت، از ایته متنفرم😭