پارت هفتاد و سوم :

بیش از شش ماه از آخرین سفر سیاوش به اصفهان می‌گذشت...
آن ‌هم سفری که به خاطر دعوای داوود و مهتاب نصفه رهایش کرده و برگشته بود. با این وجود نه دوست داشت مژگان را تنها راهی سفر کند و نه دلش می‌خواست مانند دفعه‌ی قبل فقط با او راهی شود. از این‌رو به دنبال فرصت مناسبی می‌گشت تا مهتاب را با خود همراه کند. به همین منظور بعد از صبحانه و قبل از رفتن به محل کارش سری به خانه‌ی داوود زد. پیشانی خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    امیدوارم آه دل مهتاب دامنتو بگیره داوود.ممنون مریم بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت 🌹❤🙏🏻

    ۱۲ ماه پیش
  • Hani

    1

    دوست دارم با اتفاق جدید آه دل مهتاب از تو جون داوود و مادرش دربیاد

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدید به جمع مخاطبان. ممنونم از همراهیتون🌸💗

    ۱۲ ماه پیش
  • میم

    0

    سیاوش مشکوک میزنه دیگه طاقت دوری.... رو نداره مثل اینکه🤔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️