پارت شصت و هشتم :

یک هفته از سال جدید گذشت و سیاوش هرچه کرد نتوانست داوود را تسلیم خواسته‌اش کند و ناگزیر صبح روز هفتم فروردین بدون مهتاب عازم اصفهان شد.
مژگان که موفق نشده بود جلوی این سفر را بگیرد از شب گذشته ساک کوچکی بسته و غذای مختصری هم برای راه‎شان درست کرده بود. در شش هفت ماه گذشته تمام خانواده به حضور او وابسته شده بودند. علی‌الخصوص شهریار که غمگین از رفتن او مثل ابر بهار اشک می‌ریخت.
مژ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهی

    0

    این دختره ما به این خوشگلییییی این سیاوش چررا نرم نمیشههه😂😂

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی مریم بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت. قلمت مانا عزیزم 🙏🏻❤🌹

    ۱۲ ماه پیش
  • شیوا

    0

    سلام نویسنده جان عزیز باور کنیم مردی که چندسال با *** مثل خواهر برادرن با*** این طور بداخلاقی کنه. نمی دونم والا😂😂

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سلام جانم... گاهی کج‌خلقی می‌کنه اما در قبال این دختر بیشتر سعی میکنه سرسخت باشه و ریاست کنه😉 البته اینجا از پنهون‌کاریش عصبی شد وگرنه مهربونیاشم میبینید🌷🙏

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    سیاوش خیلی اخلاقش بده با این دختر،احساس می کنم بیشتر از خودش میترسه چون درنظرش خیلی زیباست داره ازش دوری می کنه 💚

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    4

    خدا قوت شحصیت های داستان کاملت قابل لمس هستن و همین رمان رو جذاب کرده خبری از پسر پولدار و مغرور و دختر لوس نیست

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    مرسی از دقتتون. 🙏🌺 خوشحالم که داستان باورپذیره و میتونید همذات‌پنداری کنید🥰

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    خیلی خیلی خیلی خوب

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰 ممنونم از لطف شما🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    2

    مهتاب و درک میکنم، حس خیلی تلخیه فکر کنی جایی میری که هیچکس نه تنها دوست نداره بلکه میخوان سر به تنت نباشه. مگه میگذره انگار تو یه صحنه از فیلم وحشتناک گرفتار شدی...

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    کاملا موافقم با نظرتون. 👌👌ممنونم که تو نظرسنجی سوالهای رندوم اپلیکیشن شرکت میکنید🙏🌺

    ۱ سال پیش
  • Sedi

    2

    به سیاوش میگفتم اگر به کسی که بهت احترام نمیذاره احترام بیش از حد بذاری فقط به خودت توهین کردی و لا غیر... و به مهتاب عزیز می گفتم صبر و احترام هم حدی داره قدر خودت رو بدون...

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مریم جاری | نویسنده رمان

    تا ببینیم در ادامه چی پیش میاد😉🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️