بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت شصت و هفتم :
چند ماه بعد...
زمستان کمکم بار سفر میبست و امسال هم مثل هر سال روزهای قبل از عید کار داوود پربارتر از زمانهای دیگر بود. مدتی میشد که برای آماده کردن سفارشها تا پاسی از شب در مغازه میماند اما شب سال نو با تحویل آخرین کار به مشتری قبل از دوازده مغازه را بست و راهی خانه شد.
پس از شام از روی خستگی بیدرنگ به رختخواب رفت. کمی بعد مهتاب هم کنارش دراز کشید. داوود آباژور را روشن کرد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
سمیه
1من خیلی اهل نظرنوشتن نیستم اما اومدم تا بگم روز قلم مبارک خانم جاری من باخوندن داستان شما همه عواطف رو تحربه کردم قلمتون موندگارباشه
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
تبریک شما برای من دنیایی میارزه سپاس از همراهیتون🙏🌺
۱ سال پیشنسترن
1آخ خدا کنه یه معجزه ای بشه اینا بچه دارشن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0داوود هر چی دوست داره به مهتاب میگه بعد میگه ببخش. ممنون از رمان خوبت قلمت ماندگار عزیزم 🙏🏻❤🌹