بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت شصت و نهم :
بالأخره داوود آمد و با هم از خانه بیرون زدند. در طول مسیر بارها از مهتاب خواست کلام اضافهای بر زبان نیاورد تا امشب کمی از کدورت بین او و مادرش کاسته شود.
نزدیک خانهی پدرش کنار کشید و پیاده شد.
مهتاب با تعجب پرسید:
- چرا اینجا نگه داشتی؟
- الآن برمیگردم.
پا به گلفروشی گذاشت و سبد گل بزرگ و زیبایی خرید. از طرف دیگر خیابان هم جعبهای شیرینی تهیه کرد و به ماشین برگشت.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
میم
0خوبه یه نفر با انصاف توشون پیدا شد به سیاوش خبر بده،یعنی چی میگه زنشه،انگار صاحب جان وزندگیشه حق کشتنشو داره،شماها وجدان ندارین کنارتون یکی داره زجرکش میشه هیچی نمی گین
۱ سال پیشماهرخ
1شدیدا منتظر پارت عکس العمل سیاوشیم خدا قوت نویسنده خوش قلم
۱ سال پیشSedi
0شهروز خیلی مردی🌺 از اولش باید سیاوش همه چی رو می فهمید، ولی بیشتر که فکر می کنم احساس می کنم سیاوش با اون طرز فکرش حتما یه جوری مهتاب و سنگ قلاب میکنه😔😔😔
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
طفلک مهتاب و بیچاره سیاوش با یکسر و هزار سودایی که داشته و داره و خواهد داشت. مرسی از همراهیتون🌺♥️
۱ سال پیشنسترن
3پارت ناراحت کننده ای بود🥲😔😔
۱ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
😔😔😔
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0چقدر ناراحت شدم برای مهتاب خدا بگم چیکارت کنه رعنا خانم خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹