بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت چهل :
وارد دفتر که شد با خندهی شیطنتآمیز اشکان که پشت میز او نشسته بود روبرو شد. برخلاف گذشته، این روزها معمولاً سیاوش دیرتر به دفتر میرسید و خندهی او علتی جز این نداشت... اشکان با همان خندهای که بر لب داشت گفت:
- هان... چیه؟ میبینم که دیگه با دیدن من ساعتت رو چک نمیکنی. الآن چه وقت اومدنه آقای نامنظم؟
- که چی؟ مثلاً خیلی خوشحالی که داری حرفای خودم رو پَسم میدی. پاشو. چرا جای من Ù
لطفا صبر کنید...

نسترن
3چه اوضاعی شده وای