بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت سی و پنجم :
صبح روز بعد، بیمارستان...
سیاوش پس از ترخیص آتیه و بچهها ماشین را تا نزدیکترین جای ممکن داخل محوطه آورد. بچهها در آغوش مادرش و مهتاب بودند. و آتیه که حاضر نشده بود روی ویلچر بنشیند به کمک واکر قدم برمیداشت. جواب سلام سیاوش را نداده بود چه رسد به اینکه اجازهی کمک کردن به او بدهد. بنابراین به هر سختیای بود به تنهایی داخل ماشین نشست و راهی خانه شدند.
به خواست سیاوش، عمه
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

نسترن
1اینجا واقعا دلم به حال آتیه سوخت😔