پارت نود و ششم :

مکث کرد. سکوت سنگین او را که دید، با ابرو اشاره‌ای زد و پرسید:
_ تو نظری نداری؟
لب‌های سرگرد نرم و خونسرد کشیده شد. بی‌پاسخش گذاشت. سپس مقابل نگاه حیران و منتظر او تلفن همراهش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. عماد پرسید:
_ لااقل بگو به کی پیام می‌دی، تا این حد که لایق جواب هستم.
_ صبرا.
هول برش داشت. به سرعت دست روی دست او گذاشت و گفت:
_ واگیر داره‌هااا ... نکن این کارو، کوچ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • سادینا

    2

    این رمان خیلی خوب دست سازندش درد نکن

    ۲ سال پیش
کپی شد!