پارت پانزده :

خانه‌ی سیاوش...
سیاوش گوشی به دست و در حال صحبت با منشی کارگاه از پله‌ها پایین آمد. بوی نان تازه به آشپزخانه کشاندش. عادت به خوردن صبحانه داشت؛ هرچند اندک. و آتیه برخلاف کم‌لطفی‌های دیگرش معمولاً میز صبحانه‌ی او را کامل می‌چید. جلو رفت و با لحن آرامی به آتیه گفت:
- مگه من نگفتم خوشم نمیاد نونوایی بری و تو صف وایستی؟ می‌ذاشتی بیدار بشم، خودم می‌رفتم و می‌خریدم.
- خیلی سنگین خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    خیلی حس داستانو دوست دارم قلمتون دلنشینه🥰🥰🥰

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون سحر جانم🌸💗

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    1

    مریم بانوی خوش قلم ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤🌹❤

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    سپاس جانم🥰🙏💜

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    خوب بود۰۰۰۰۰۰

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون🌺🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️