آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت بیست و پنجم :
- من بچه ام؟! من دلم خواست؟!
هیمن که هوا را پس دید، سریع در را بست و وارد آسانسور شد. آشتی در را باز کرد و با چشم و
ابرو برای هیمن خط و نشان کشید و بعد گفت:
- شب که برمی گردی؟!
هیمن در حالی که در آسانسور بسته میشد با خیال آسوده گفت :
- شب مهمون داریم اما بعد رفتنشون هم اگه دلت خواست میتونی انتقام بگیری، گردن من از مو
نازک تره.
آگرین خیلی زود به خانه ی آشتی آمد و حسابی
لطفا صبر کنید...
