اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سوم :
- میدونی یه چیزی فهمیدم، اینکه یه وقتایی باید حمله کنی تا طرف عقب نشینی کنه.
از جایش بلند شد انگشت روی صورتش کشید و مقابل پریسا ایستاد از قیافهی مصممش معلوم بود تصمیم جدی گرفته بود.
- الان دو ماهه بچهامو ندیدم ولی تحمل کردم فقطو فقط برای این لحظه که بهم زنگ بزنه... بگه بچه بهانهامو گرفته...
ضربهی آرامی به سینهی او زد و ادامه داد:
- در اصل دل خودش تنگ شده برای Ø
لطفا صبر کنید...
