اینکا به قلم شهره احیایی
پارت نود و نهم :
. اصلا آنطور دست و پا بزند و دیوانگی کند.
لبانش انحنایی گرفت. نفسهایش صدا دار شدند.
مغزش قفل کرده بود، جوابی نداشت میترسید، چیزی بگوید و خرابتر شود، وقتی هنوز نمیدانست جریان چیست؟
با این حال خیالش از شنیدن خبر بد راحت شد، فقط میماند معمای دلخوریِ نهال!
چه کسی مسببش بود، باید کشف میکرد.
مشت نه چندان محکم نهال روی قفسهی سینهاش و بعد صدای جیغ جیغاش وادارش کرد
لطفا صبر کنید...
