پارت یازده :


به خاطر تماس های پی در پی محمد ،هیمن به خانه شان رفت.
محمد پشت تلفن مدام بی قراری می کرد از رفتارهای عجیب آروین می گفت و ترسش از اینکه نکند باز به سراغ برنامه های قبلی رفته باشد.
ـ هیمن برادرم من واقعا نگرانم....با من که حرفی نمیزنه،تو باهاش حرف بزن ببین شاید با تو حرف
بزنِ.
ـ مگه چی شده؟؟چی اتفاقی افتاده؟
ـ اصلا نمیاد بهمون سر بزنه.خونه اشون هم رفتم مدام تو فکر بود .ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانیه

    0

    یعنی اونا فهمیدن اروین زنده است

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️