آشتی جلد دوم به قلم سعیده براز
پارت دوازده :
یک روز معمولی، خیلی معمولی وقتی که آشتی کمی سرحال بود و با آرمین کوچولو کردی
می رقصید و به حرکات پسرش لبخند میزد ،در خانه به شدت باز شد و آروین سراسیمه وارد خانه
شدبه سمت آشتی دوید و تند و سراسیمه حرفهایش را زد.
ـ آشتی منو به خاطر همه ی سختی هایی که کشیدی ببخش ......مراقب خودت و پسرم باش.
رنگ آروین به زردی می زد.آب دهانش را به سختی بلعید و دوباره گفت:
ـ اونا ازم می خوان دوبا

لطفا صبر کنید...

م
0پس رفتاراش بخاطر این بوده،بالاخره مکافات عمل گرفتش،بازیه تصمیم عجولانه بی فکر